تبليغاتX
دلتنگی های حورا

























دلتنگی های حورا

دلتنگی های حورا

به رویاهای فکرکن که هیچ وقت نیومده ونمیاد به چیزهایی فکرکن که هیچ وقت نداشتی ونخواهی داشت

به عشقی فکرکن که فکرکردی به دست اوردی ولی زود ازدست رفت  به شب هایی فکرکن که گریه کردی تا الان که نابینا شدی برای کسی که دوستت نداشت روزها میگذره اما توئی بایه دل پر ازحسرت روز های گذشت وتوموندی با دلی پر از غم ادم ها اومدن وکسی رو ندیدی رفتنو ودیدی رفتنشونو

بمان وزندگی کن شاید عشق یه روزدیگرآومد با یه رویاهای جدیدبه یه دلی پز ازایمان واعتقاد با لبی پز ازخنده و دلی پز ازدوست داشتن واقعی  

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 22:34 توسط حورا | |

 

 دلی که شکست دیگه شکسته


اشکی که چکید دیگه چکیده


من میگم خدا من میگم خدا


دل شکسته رو درمون نمیشه کرد


اشک چکیده رو پنهون نمیشه کرد


حرف من اینه حرف من اینه



مرغی که پرید دیگه پریده


تنی که لرزید دیگه لرزیده


ای خدا ای خدا ای خداغم چه سنگینه


از دلم میگی نگو نگو نگو دلم شکسته


از دستام نگو ببین ببین ببین هر دوتاش بسته


از دلم میگی نگو نگو نگو دلم شکسته


از دستام نگو ببین ببین ببین هر دوتاش بسته


با دست بسته دل شکسته


تنهای تنها غمگین غمگین

دلی که شکست دیگه شکسته

 

 


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 13:16 توسط حورا | |

 

دلم گرفت ز بی صدایی دل

دلم گرفت از این  سکوت

دلم گرفت ازاین همه  بود و نبود

دلم گرفت از این خیال

دلم گرفت از خنده های پر ز بغض...

بزار ساکت بمونم من برات

دلم شاید آروم بگیره...

دلم گرفته از زندگی وعشق

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 13:36 توسط حورا | |

کاشکی همه مثه خدا بودن

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید .او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش .کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم. کودک گفت: می دانستم با او نسبت دارید

 

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 12:2 توسط حورا | |

 

من مثل یک بندرم کنار دریای جنوب                چشم براه کشتی ها از سر صبح تا به غروب

صد تا کشتی اومد و یکیش به بندر نرسید        پس کجاست؟کشتی نقره دکل ستاره کو؟

وقتی دریا ابریه کشتی ها مهربون میشن        میان و کنار تنهاییه من صف می کشن

وای از اون روزی که دریا ابرو آفتابی باشه        وای از اون روزی که رنگ آسمون آبی باشه

کشتی ها بندر تنها رو فراموش می کنن          تنها به حرف موج های سیاه گوش می کنن

پا به پای موج ها می رن تا دل دریاهای دور      بازم این بندر خسته می شه پرت و سوت و کور

تو همون کشتیه خوبی که همیشه با منی        تو همونی که از این شب زده دل نمی کنی

آره این تویی تویی کشتیه بادبون حریر               تنها همنشین تنهاییه این بندر پیر

تقدیم به همسره عزیزم

 

نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 12:9 توسط حورا | |